477
ز آفتاب سعادت مرا شراباتست که ذره های تنم حلقه خراباتست
صلای چهره خورشید ما که فردوسست صلای سایه زلفین او که جناتست
به آسمان و زمین لطف ایتیا فرمود که آسمان و زمین مست آن مراعاتست
ز هست و نیست برون ست تختگاه ملک هزار ساله از آن سوی نفی و اثباتست
هزار در ز صفا اندرون دل بازست شتاب کن که ز تاخیرها بس آفاتست
حیات های حیات آفرین بود آن جا از آنک شاه حقایق نه شاه شهماتست
ز نردبان درون هر نفس به معراجند پیاله های پر از خون نگر که آیاتست
در آن هوا که خداوند شمس تبریزیست نه لاف چرخه چرخ ست و نی سماواتست
478
وجود من به کف یار جز که ساغر نیست نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
به غیر خون مسلمان نمی خورد این عشق بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست
هزار صورت زاید چو آدم و حوا جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست
صلاح ذره صحرا و قطره دریا بداند و مدد آرد که علم او کر نیست
به هر دمی دل ما را گشاید و بندد چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست
خر از گشادن و بستن به دست خربنده شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست
چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند ندای او بشناسد که او منکر نیست
ز دست او علف و آب های خوش خوردست عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست
هزار بار ببستت به درد و ناله زدی چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست
چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست
هزار صورت جان در هوا همی پرد مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست
ولیک مرغ قفص از هوا کجا داند گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست
سر از شکاف قفص هر نفس کند بیرون سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست
شکاف پنج حس تو شکاف آن قفص است هزار منظر بینی و ره به منظر نیست
تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست
نه هیزمست که آتش شدست در سوزش بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست
برای گوش کسانی که بعد ما آیند بگویم و بنهم عمر ما ماخر نیست
که گوششان بگرفتست عشق و می آرد ز راه های نهانی که عقل رهبر نیست
بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست
خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی کدام اختر کز شمس او منور نیست
479
ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست بهانه کن که بتان را بهانه آیینست
از آن لب شکرینت بهانه های دروغ به جای فاتحه و کاف ها و یاسینست
وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست
اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست
ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا به جان پاک عزیزان که گرز رویینست
هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست
زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست
جواب همچو شکر او دهد که محتاج است جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست
برچسب:
نویسنده: yasin
تاريخ: شنبه
4 خرداد
1392 ساعت: 18:06